چهارشنبه ۸ آوریل (۱۹ فروردین ۱۴۰۵)، اسرائیل به مناطق مسکونی در مرکز بیروت حمله کرد. بیش از ۳۰۰ نفر جان خود را از دست دادند و من تنها یکی از آنها را از روی عکسش شناختم؛ پسر جوانی که باریستای کافهای بود که گاهی آنجا مینشستم و او بارها سفارشم را آماده کرده بود. فقط میدانستم اسمش، از روی تگ روی پیراهنش، علی است، پسری آرام، حتی کمی خجالتی به نظر میرسید. بعدتر که با یکی از همکارانش حرف زدم، گفت تکفرزند بود، ۲۰ ساله، و آن روز شیفت کاریاش را زودتر ترک کرده بود تا به خانه برود، و همانجا همهچیز تمام شد.
یکی از همکاران دیگرش به من گفت که خلاص، حالا در جای بهتری است. پرسیدم چطور؟ میتوانست زنده بماند، و مگر زندگی خودش نوعی مقاومت نیست؟ او جواب داد: «ما یک آرمان داریم و آمادهایم برایش جان بدهیم، و او هم این را میپذیرفت؛ اینکه تا پای جان در کنار مقاومت بایستیم.» بعد هم گفت که بسیاری از مردم آمادهاند برای سرزمینشان جان بدهند. ادامهی صحبت به جایی نرسید و من هم تمایلی به ادامه نداشتم. در پایان گفت که میداند اکثر مردم ایران علیه ما هستند و اینکه تعداد شما زیاد است، به این معنا نیست که راه شما درست است.
این پرسشها به معنای نادیده گرفتن خشونتی که این مرگها را رقم میزند نیست. حملهای که جان آنها را گرفت، یک واقعیت روشن است. اما آنچه اینجا محل پرسش است، معنایی است که ما بعد از این مرگها به آنها میدهیم.
این بحث من را برد به دوران کودکیام. ما هم همینطور تربیت شده بودیم. مفهوم مقاومت از همان سالها در ادبیات رسمی جامعهی ایرانی، بعد از انقلاب ۱۳۵۷، حضوری پررنگ داشت. با آغاز جنگ ایران و عراق، این مفهوم بیش از هر چیز با جنگیدن و شهادت گره خورد؛ مقاومتی که قرار بود در همهی ابعاد زندگی جاری باشد، در جبهه، در زندگی روزمره، در آنچه میخوردیم، در آنچه میگفتیم، و در آنچه از خودمان دریغ میکردیم: در صفها، در کوپنهایی که برای ارزاق داده میشد، در مدرسه، جایی که بردن بعضی خوراکیها که بو میدادند و ممکن بود کسی دلش بخواهد ممنوع بود؛ در پوشیدن لباسها، کفشها، جورابها و حتی لوازمالتحریری که ما را کمی متفاوت از دیگران نشان میدادند. در همان فضا، نوجوانان زیر سن قانونی هم تهییج میشدند که به جبهه بروند، از جمله برادر من که آن زمان فقط ۱۶ سال داشت. ما تکیهی شهدا داشتیم و گاهی میرفتیم سر خاک کشتهشدگان؛ آدمهایی که حالا بسیاری از آنها از ما جوانترند، انگار زمان برایشان همانجا متوقف شده است. ما باید در مبارزه با آنچه «استکبار جهانی» و «امپریالیسم» نامیده میشد مقاومت میکردیم، در برابر دشمنی که عراق و حامیانش معرفی میشدند.
این فضا در روایتهای جنگ هم بازتاب داشت؛ در ویدئوهای «روایت فتح» ساختهی مرتضی آوینی که پنجشنبه شبها از تلویزیون پخش میشد، با صدای آوینی که آدم را در خود میکشید؛ در نوحهها و صداهایی مثل صادق آهنگران که میخواند «مرا اسب سفیدی بود روزی/ شهادت را امیدی بود روزی» و با جملههایی مثل «درِ باغ شهادت را نبندید»، فضایی ساخته میشد که آدم را با خود میبرد. ما ناخودآگاه برای رزمندگانی که جانشان را کف دستشان گرفته بودند اشک میریختیم. در این روایتها، شهادت نه فقط یک پایان، بلکه نوعی رسیدن به بهشت تصور میشد، همانطور که گفته میشد «شهیدان نمیمیرند، بلکه زندهاند و نزد خدای خود روزی میگیرند» (آلعمران، ۱۶۹).
یا آنطور که علی شریعتی میگفت، حسین شهادت را یک انتخاب آگاهانه میدانست. اما بعدها ما شروع کردیم به پرسیدن: اگر میدانست در کربلا کشته میشود، چرا چنین مسیری را انتخاب کرد؟ این انتخاب چه نسبتی با این اصل دارد که در قرآن آمده «خود را به دست خود به هلاکت نیندازید» (بقره، ۱۹۵)؟
این «یا مرگ یا آزادی» فضای کلی مدرسه و جامعه و هر آن چیزی بود که ما را احاطه کرده بود. در کلاسهای تعلیمات دینی، قرآن و پرورشی، و همینطور در راهپیماییها و مراسمی که در مدرسه یا گاهی بهاجبار در خیابانها برگزار میشد، شهادت بهعنوان یکی از بهترین شکلهای مرگ معرفی میشد؛ مرگی برای انسانی که ارزشش در ایثار تعریف میشد. در این میان، تصویری از بهشت هم به ما داده میشد: حوریانی که در انتظار مرداناند، «وَحُورٌ عِينٌ * كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ» (واقعه، ۲۲–۲۳) و «مُتَّكِئِينَ عَلَىٰ سُرُرٍ مَّصْفُوفَةٍ وَزَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِينٍ» (طور، ۲۰)، و برای زنان، همسرانشان در کنارشان قرار میگرفتند؛ تصویری که بیشتر در روایتها و تفسیرهای رایج بازتولید میشد.
و ما که نوجوانانی شیعه بودیم و اعتقادی راسخ به اصول دین، از جمله معاد، داشتیم، بهدنبال مسیری برای شهادت بودیم. در نمازهایمان، در قنوتها و سجدهها، در دعاها و نمازهای مستحبی، با گریه از خدا میخواستیم که سعادت شهادت و بهشت را نصیبمان کند. حتی پس از پایان جنگ، این تصور باقی مانده بود که راهی برای رسیدن به آن «باغ» هنوز گشوده است. جنگ تمام شده بود، اما منطق آن، منطق شهادت، ادامه داشت.
در نهایت، آنها که شهید میشدند، بهعنوان واسطهی خیر برای پدر و مادرشان دیده میشدند؛ اما در سطحی دیگر، نوعی نگاه و سیاست هم وجود داشت که میکوشید برای سرباز از دسترفته جایگزینی فراهم کند، چرا که نباید جبهههای «حق علیه باطل» خالی میماند. در طول جنگ ایران و عراق، سیاستهای تشویق به فرزندآوری در رادیو، تلویزیون و دیگر رسانهها تبلیغ میشد. این تشویق فقط بهعنوان یک ضرورت جمعیتی مطرح نبود، بلکه با ایدهی تداوم «راه شهدا» هم پیوند داشت. در چنین فضایی، فرزند میتوانست بهنوعی ادامهدهندهی همان مسیر فداکاری دیده شود، نگاهی که، بهطور ضمنی، فقدان یک نفر را در سطحی جمعی با حضور دیگری قابل جبران میکرد.
شاید بتوان گفت آنچه در این فضا پررنگ میشود، نوعی مرگاندیشی است؛ نگاهی که در آن، جان انسان گاهی در نسبت با آرمانها کماهمیتتر دیده میشود. این نگاه فقط محدود به یک جامعه یا یک گروه نیست و در برخی بخشهای خاورمیانه، در شکلهای مختلف، بازتولید میشود، جایی که دولتها نیز اغلب شهروندان را بیش از آنکه بهعنوان فردی با حق زندگی ببینند، بهعنوان نیروی کار یا سرباز در نظر میگیرند. در چنین شرایطی، وقتی کسی کشته میشود و او را «شهید» مینامند، این خطر وجود دارد که فقدان او در سطحی کلیتر قابل جبران تصور شود؛ گویی با تولد دیگری میتوان جای او را پر کرد.
این روایت، امروز هم در برخی جریانهای منطقهای تداوم یافته است؛ از جمله در میان بخشی از طرفداران حزبالله. در این نگاه، مقاومت گاهی بیش از آنکه به معنای زیستن باشد، به معنای آمادگی برای کشته شدن است. در اینجا، مقاومت بیش از آنکه به ادامه دادن زندگی گره بخورد، با نوعی آمادگی برای مرگ تعریف میشود.
در این میان، چیزی که اغلب نادیده گرفته میشود، همان پیوندهای انسانی است: خانوادهای که فرزندش را از دست داده، دوستی که دیگر بازنمیگردد، زندگیای که میتوانست ادامه پیدا کند. پسردایی من فقط یک هفته از خدمت سربازیاش باقی مانده بود که با یک گلوله کشته شد. اعتقادی به شهادت نداشت؛ فقط داشت خدمتش را میگذراند. اما بعد از مرگش، او را در همان چارچوبی معنا کردند که برای بسیاری دیگر هم بهکار میرفت، نامش را «شهید» گذاشتند. او هیچوقت ۲۴ ساله نشد. برای من، تنها چیزی که از او مانده، یک عکس رنگورورفته روی سنگ قبرش است. مادرم همیشه با بغض از او یاد میکرد، میگفت قبل از رفتن آمده بود و گفته بود یک هفتهی دیگر تمام میشود، و بعد، در حالی که برایش گریه میکرد، میگفت: حیف بود… جوانی به آن زیبایی و رعنایی. چه انسان خوبی بود، چرا باید کشته میشد. از دست دادن یک انسان، صرفاً یک مفهوم یا یک عنوان نیست. دادن لقبی مثل «شهید»، با همهی بار معناییاش، نمیتواند چیزی از رنج این فقدان برای خانواده و نزدیکان او کم کند.
اما پرسشی که کمتر طرح میشود این است: آیا مقاومت الزاماً به معنای مرگ است؟
شاید بتوان از مقاومت معنای دیگری هم فهمید: ایستادن برای زنده ماندن؛ حفظ زندگی، گسترش آن، و نپذیرفتن مرگ بهعنوان تنها افق معنا. اگر مرگ به آرمان تبدیل شود، زندگی ناگزیر به حاشیه رانده میشود. جامعهای که مرگ را در مرکز قرار دهد، دیر یا زود توانایی خود را برای ساختن، زیستن و ادامه دادن از دست میدهد.
شاید مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود.






