دو زن در خیابان من را در حال عکس گرفتن میبینند و شروع میکنند به حرف زدن. از ظاهرشان حدس میزنم یکی سنی است و دیگری مسیحی. میپرسند اهل کجایم و وقتی میشنوند ایرانیام، ذوقزده میشوند. یکی میگوید دوست دارد بهزودی به ایران سفر کند و دیگری میگوید ایران بهترین کشوری است که مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده. لبخند میزنم، تشکر میکنم و سعی میکنم چیزی بیشتر نگویم.
بیخبری از وضعیت مردم ایران، بیشتر از چیزی است که میشود تصور کرد. زندگی در سایه جنگ انگار عینکی ساخته که فقط موشکها و مرزها را میبیند و آدمها را نه. کسانی که زنده ماندهاند شاید زخمی روی بدن نداشته باشند، اما روانشان زخمی است؛ نه فقط از صدای انفجار و ترس، بلکه از قطع شدن از جهان.
بیش از هفتاد و پنج روز است که مردم ایران عملاً از اینترنت جهانی محروم شدهاند. برای خیلی از خارجیها این هنوز غیرقابل تصور است. میپرسند: «یعنی وایفای ندارند؟» نه. مسئله فقط وایفای نیست؛ دسترسی عادی به اینترنت وجود ندارد. راه ارتباط با جهان، با خانواده، با کار، با خبر و با زندگی روزمره قطع شده است.
وقتی میپرسند پس کسانی که هنوز در شبکههای اجتماعی فعالاند چه کسانیاند، جواب تلخ است: نزدیکان حکومت، صاحبان دسترسیهای ویژه و ماشین تبلیغات جمهوری اسلامی. اینترنت برای مردم عادی قطع است، اما برای پروپاگاندا نه. حکومت میگوید اینترنت خطرناک است چون دشمن به اطلاعات دسترسی پیدا میکند، اما اگر پول یا رابطه داشته باشی، ناگهان دیگر خطری وجود ندارد. کافی است به دستگاه فاسد وصل باشی تا همهچیز در دسترس شود.
من بیش از هفتاد و پنج روز است که نتوانستهام با مادرم، خانوادهام و دوستانم حرف بزنم. فقط از طریق واسطهها شنیدهام زندهاند و حالشان خوب است. بعضیها میگویند: «خب همین که سالماند مهم است.» اما نیست. زنده بودن جای رابطه انسانی را نمیگیرد. شنیدن صدای مادر، فهمیدن حال خانواده و امکان حرف زدن با کسانی که دوستشان داری، حداقلِ زندگی انسانی است.
گاهی به آخرین باری که آنلاین بودهاند نگاه میکنم: ۲۸ فوریه ۲۰۲۶. انگار زمان آنجا برای همهمان متوقف شده است. هیچ چیز صدای ما را به هم نمیرساند.

یک عکس قدیمی از کودکی مادرم را پرینت گرفتهام. وقتی خیلی نگران میشوم، فقط به آن نگاه میکنم و به خودم میگویم: حالشان خوب است. نگران نباش.
گاهی این سکوت آنقدر طولانی میشود که شنیدن زنگ تلفن شبیه معجزه به نظر میرسد. انگار آدم منتظر است کسی از آنطرف تماس بگیرد و فقط بگوید: «ما هنوز اینجاییم.»
در جهانی که بخش بزرگی از زندگی روی اینترنت میگذرد، قطع اینترنت فقط یک اختلال فنی نیست؛ تعلیق زندگی عادی است. میلیونها نفر برای کار به اینترنت وابستهاند. کسانی که زندگیشان را از راه اینترنت میگذراندند، ناگهان بیکار شدهاند. بعضیها با هزینههای سنگین ویپیان میخرند تا برای چند دقیقه به جهان وصل شوند، اما حتی اگر فروشنده باشند، مشتریهایشان دیگر آنلاین نیستند.
در این میان، کودکانی هستند که دنیایشان ناگهان کوچک شده، بیمارانی که به اطلاعات درمانی یا ابزارهای آنلاین وابستهاند، و پدر و مادرهای پیری که فرزندانشان بیرون از ایراناند و حالا هیچ راهی برای شنیدن صدای آنها ندارند. و برای خیلی از ما که بیرون از ایران ماندهایم، چیزی شبیه عذاب وجدان هم وجود دارد؛ اینکه هنوز میتوانیم به اینترنت وصل شویم، در خیابان راه برویم و زندگی کنیم، در حالی که حتی نمیتوانیم صدای کسانی را که دوستشان داریم بشنویم.
جهان به جنگ نگاه میکند؛ به موشکها، به نقشهها، به ائتلافها و شعارهای سیاسی. بعضیها از «مقاومت» حرف میزنند و بعضیها از «تقابل». اما در این میان، آدمهای عادی محو میشوند؛ مردمی که نه فقط زیر سایه جنگ، بلکه در خاموشیِ تحمیلشده، سعی میکنند زندگی کنند.
در همین تاریکی، اعدامها هم ادامه دارد. هر روز خبر اعدام کسی میآید و ما هر روز بیشتر فرومیریزیم. بعضیها به اتهامهایی مثل «محاربه» یا «همکاری با دولت متخاصم» محاکمه و کشته میشوند؛ در دادرسیهایی شتابزده، بدون وکیل مستقل و بر پایه اعترافاتی که معلوم نیست چگونه گرفته شدهاند. بعضیشان هنوز بچه بودند.
اما اینها کمتر دیده میشوند، چون نگاه جهان بیشتر به درگیریهای بزرگ سیاسی دوخته شده تا به خشونتی که آرام و مداوم زندگی مردم را میبلعد.
ایران برای خیلیها تبدیل شده به یک موضع سیاسی: یا باید طرف حکومت بود یا علیه آن ایستاد؛ یا باید از جنگ گفت یا از پیروزی و شکست. میان همه این موضعگیریها، انسانها ناپدید میشوند. مردمی که زندگیشان آرام و بیصدا در حال فروریختن است.
در جهانی که اسمش را «دهکده جهانی» گذاشتهاند، ما جایی در تاریکی ماندهایم؛ جایی که هنوز به آخرین زمان آنلاین شدن کسانی که دوستشان داریم خیره میشویم، شاید فقط برای اینکه مطمئن شویم زمانی واقعاً آنطرفِ صفحه زنده بودهاند.






